نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسنده
استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه دامغان، دامغان، ایران.
چکیده
این مقاله با اتکا به نظریۀ ساختارشکنی ژاک دریدا، به تحلیلی چندسطحی از شعر مرگ ناصری سرودۀ احمد شاملو میپردازد. در این خوانش، زبان شعر نه ابزار تثبیت معنا، بلکه بستر تعلیق، واژگونی و لغزش دلالتها تلقی میشود. بر پایۀ مفاهیم کلیدی همچون "دیفرنس"، "غیاب مرکز" و "فروپاشی تقابلهای دوتایی" نشان داده میشود که چگونه معنا در متن بهجای استقرار، همواره در حال تعویق و بازتولید است. تحلیل گفتمانیِ ساختارهای دستوری امری چون «شتاب کن ناصری!» و همچنین بررسی سکوت ناصری بهمثابۀ نوعی مقاومت، از جمله مواردی است که این مقاله به آنها پرداخته است. شعر شاملو با بهرهگیری از نمادهای متضاد ("تاج خار"، "ریسمان سرخ"، "قوی مغرور") صدای تماشاگران، کنش منفعل العازر و ساختار گفتمانی چندصدایی، روایت کلاسیک و تقابلهای تثبیتشده را فرومیپاشد. در این میان، جابهجایی نقش سوژهها، تعلیق زمان و غیاب گفتار، به فهمی تازه از نسبت زبان و قدرت، و معنا و هویت میانجامد. این تحلیل نشان میدهد که شعر مرگ ناصری نهفقط بازتابی از رنج فردی، بلکه میدان گفتمانی بازتعریف معنا در مواجهه با خشونت، قضاوت و حذف است؛ متنی که ساختارشکنی را نهفقط بهمثابۀ نظریه، بلکه بهمثابۀ روش زبانیِ خود شعر بهکار میگیرد.
کلیدواژهها
. مقدمه
شعر معاصر فارسی، بهویژه در آثار احمد شاملو، بیش از آنکه بستری برای بیان احساسات شخصی باشد، به عرصهای برای مواجهه با ساختارهای سلطه، معنا و هویت بدل شده است. در این میان، شعر "مرگ ناصری" از جمله آثاری است که با زبانی فشرده، نمادین و گسسته، زمینهای پیچیده برای تأمل در باب قدرت، رنج، سکوت و قضاوت را فراهم میآورد. این شعر با فاصلهگرفتن از روایتهای خطی و نظامهای معنایی تثبیتشده، در برابر ثبات دلالت مقاومت میکند و خواننده را در میانۀ گسستهای نشانهای و گفتمانی رها میسازد.
تحلیل این شعر بر پایۀ نظریۀ ساختارشکنی ژاک دریدا[1] انجام شده است؛ رویکردی که مفاهیم کلاسیک چون معنا، حضور، مرکز و ثبات دالّ را به چالش میکشد و زبان را نه ابزار شفاف ارتباط، بلکه میدان تنش، حذف، و تعلیق میداند. دریدا با مفهوم "دیفرنس"[2] نشان میدهد که معنا همواره در تأخیر و تفاوت شکل میگیرد و هیچ دلالت نهایی تثبیت نمیشود. از همین منظر، شعر شاملو نیز نظام مرسوم دلالت را واژگون میسازد و از طریق واژگان، سکوتها، ساختارهای نحوی، نمادهای متضاد و روایتهای گسسته معنایی سیّال، لغزان و چندصدایی را شکل میدهد.
تحلیل این مقاله با وجود تنوع در زاویۀ نگاه ازجمله بررسیهای زبانی، نشانهشناختی و گفتمانمحور، در یک چارچوب نظری منسجم سامان یافته است. سه خط محوری تحلیل عبارتاند از:
- فروپاشی معنا و مرکز از طریق تعویق، غیاب و بیثباتی دلالت؛
- چرخش گفتمانها و جایگاه سوژهها در ساختاری چندصدایی و اقتدارستیز؛
- لغزش نشانهها و واژگونی نمادهایی چون "تاج خار"، "ریسمان سرخ"، "العازر" و "قوی مغرور".
بر این اساس، این پژوهش در پی پاسخ به پرسشهای زیر است:
- چگونه شعر "مرگ ناصری" با بهرهگیری از ساختارهای زبانی، نمادین و گفتمانی ثبات معنایی را برهم میزند و معنا را در وضعیت تعلیق قرار میدهد؟
- چه نقشهایی برای سکوت، فرمان، تماشاگر و دیگر مؤلفههای گفتمانی در بازنمایی یا انهدام هویت در متن شعر قابل شناسایی است؟
فرضیۀ بنیادین پژوهش آن است که شعر "مرگ ناصری" بهواسطۀ زبان چندصدایی، گفتمانهای متقاطع، و حذف مرکز معنایی، نهتنها معنای نهایی را به تعویق میاندازد، بلکه از خلال همین فرایندهای ساختارشکنانه، ساختارهای اقتدار، فرمان و نجات را نیز فرومیپاشاند. بر مبنای نظریۀ ساختارشکنی دریدا، این تعلیق نه نشانۀ ضعف زبان، بلکه سازوکار اصلی آن در تولید دلالتهای چندگانه و سیّال است.
- پیشینۀ پژوهش
در بررسی پیشینه پژوهشهای مرتبط با شعر "مرگ ناصری" چهار مطالعۀ مستقل شناسایی شدهاند که هر یک از منظری خاص به تحلیل ابعاد مختلف این شعر پرداختهاند. مرادی و همکاران (۱۳۹۵) با بهرهگیری از نظریۀ روانکاوانه ژاک لکان[3]، به واکاوی لایههای پنهان و معنایی این اثر پرداختهاند. این پژوهش نشان میدهد که شاملو با اتکا بر مفاهیمی چون "امر خیالی" و "امر نمادین" ساختار شعر را بازآفرینی کرده و شخصیت ناصری را بهعنوان نمادی تأثیرگذار در شکلدهی به این ساختار بهکار میبرد.
فیروزی و همکاران (۱۳۹۷) با رویکردی اسطورهشناختی، اشعار "مرد مصلوب" و "مرگ ناصری" را با روایتهای کتاب مقدس مقایسه کردهاند. یافتههای این پژوهش حاکی از آن است که شاملو با بهرهگیری از اسطورۀ مسیح، مفاهیم سیاسی و اجتماعی را بازتاب میدهد و از طریق بازآفرینی اسطورهها، مضامین فلسفی و اگزیستانسیالیستی نوینی را در شعر خود برجسته میسازد.
کنعانی (۱۳۹۸) با تکیه بر نشانهشناسی فرهنگی-اجتماعی و با استفاده از مدلهای اریک لاندوفسکی[4] به بررسی تقابلهای نشانهای میان "من" و "دیگری" در شعر "مرگ ناصری" پرداخته است. این پژوهش نقش نشانهها را در شکلگیری معانی اجتماعی و فرهنگی بررسی میکند، اما تحلیل عمیقی از منظر ساختارشکنی بهویژه در سطح زبانشناسی و گسستهای معنایی ارائه نمیدهد.
نجفی و همکاران (۱۴۰۱) نیز با رویکرد نشانهمعناشناسی، دو شعر "مرثیه الحلاج" از ادونیس[5] و "مرگ ناصری" از شاملو را مقایسه کردهاند. این مطالعه به بررسی فرایندهای عاطفی و تنشهای درونمتنی پرداخته و نشان داده است که چگونه شاملو با استفاده از عناصری همچون ریتم و آهنگ به بازنمایی عواطف انسانی و تثبیت هویت نمادین ناصری میپردازد.
با وجود تنوع دیدگاهها، آنچه در این مطالعات کمتر مورد توجه قرار گرفته، تحلیل ساختار زبان و نشانه در پرتو نظریۀ ساختارشکنی دریدا است. در حالی که نشانههای شعری و تضادهای معنایی بارز در مرگ ناصری مستعد واکاوی در چارچوبی زبانمحور و فلسفیاند، تاکنون کمتر تلاشی برای تلفیق تحلیل گفتمان، نشانهشناسی فلسفی، و خوانش پساساختارگرایانه از این شعر صورت گرفته است.
ضرورت پژوهش حاضر در آن است که از رهگذر نظریۀ دریدا، به جای جستوجوی معناهای نهایی یا قطعی، به فرایندهای تولید معنا، بیثباتی نشانهها، و گفتمانهای متضاد نهفته در زبان شعر توجه میکند. تحلیل حاضر، نهفقط به غنای مطالعات زبانشناسی ادبی کمک میکند، بلکه نشان میدهد چگونه زبان شعر میتواند بهمثابۀ فضایی برای تقابل، تفاوت و بازتعریف هویت عمل کند.
- روششناسی پژوهش و مبانی نظری
- 1. روش پژوهش
این پژوهش از نوع کیفی است و با رویکرد تحلیلیـتفسیری به واکاوی یک متن ادبی از منظر فلسفۀ زبان و نشانهشناسی ساختارشکنانه میپردازد. ابزار اصلی تحلیل در این مطالعه، مفاهیم کلیدی نظریۀ ساختارشکنی ژاک دریدا همچون "دیفرنس"، "غیاب مرکز"، "تقابلهای دوتایی" و "خشونت نوشتار" است که با بهرهگیری از روش خوانش انتقادی، به رمزگشایی از شبکههای معنایی، ساختارهای گفتمانی و وضعیت سوژه در متن شعر اختصاص یافتهاند.
واحد تحلیل در این پژوهش شعر "مرگ ناصری" از احمد شاملو است. انتخاب این شعر بهدلیل ظرفیت بالای آن برای تحلیل زبانشناختی و فلسفی، نمادپردازی متکثر، ساختار گفتمانی چندصدایی و تعلیق معنایی بوده است. تحلیل بر پایۀ رویکرد میانرشتهای صورت گرفته و ضمن تکیه بر ساختارشکنی دریدا، از مفاهیم تحلیل گفتمان انتقادی (فوکو[6])، نظریۀ روایت، و نشانهمعناشناسی نیز بهره گرفته شده است.
فرایند تحلیل بهصورت بند به بند انجام شده و در هر بخش، یکی از مؤلفههای زبانی، نشانهای یا گفتمانی مورد بررسی قرار گرفته است؛ از جمله ساختارهای دستوری امری، سکوت و غیاب، نمادهای متضاد، جایگاه تماشاگران، روایت فروپاشیده، و پویایی نقشهای روایی. این تحلیلها در نهایت به تبیین شیوهای انجامیدهاند که از طریق آن، معنا در شعر شاملو از حالت ایستا و تثبیتشده خارج میشود و به وضعیت گسسته، تعلیقیافته و بازتولیدشونده سوق مییابد.
- 2. چارچوب نظری: ساختارشکنی دریدا و مفاهیم بنیادین آن
تحلیل این مقاله بر پایۀ نظریه ساختارشکنی ژاک دریدا استوار است؛ رویکردی فلسفی و زبانشناختی که مفاهیم کلاسیکی چون معنا، مرکز، حضور و دلالت را مورد تزلزل قرار میدهد. در این چارچوب، زبان نه ابزاری برای انتقال شفاف معنا، بلکه نظامی ناپایدار، تعلیقی و ابهامآفرین است که دلالتها را بهطور دائم در حال تعویق نگه میدارد. مفاهیم کلیدی زیر بنیان نظری این خوانش را شکل میدهند:
- 2. 1. دیفرنس
مفهوم "دیفرنس" یکی از بنیادیترین مفاهیم دریدا و ستون اصلی نظریۀ ساختارشکنی است. این واژه که همزمان به دو معنا اشاره دارد (تفاوت و تأخیر) نشان میدهد که معنا در زبان نه از طریق حضور قطعی مدلول، بلکه در بستر تفاوتهای دالّها و تعویق بیپایان دلالت شکل میگیرد (Derrida, 1982: 20). بهعبارت دیگر، هیچ نشانهای مستقلاً دلالت نمیکند؛ بلکه معنا فقط در ارجاع پیوسته به دیگر نشانهها ممکن میشود (Derrida, 1976: 61–65). همانطور که کالر مینویسد، «معنا همیشه در آینده است؛ هیچگاه کاملاً حاضر نمیشود» (Culler, 1982: 90).
- 2. 2. غیاب مرکز و بازی دلالت
در مقالۀ معروف «ساختار، نشانه و بازی در گفتمان علوم انسانی» دریدا ایدۀ "مرکز" را در ساختارهای کلاسیک به چالش میکشد. بهزعم او، ساختار دیگر حول مرکز حاضر و ثابت نمیگردد، بلکه در فضای "بازی نشانهها" شکل میگیرد؛ بازیای که در آن معنا همواره سیّال، تعلیقی و ناتمام است (Derrida, 1978: 278–280). این وضعیت، "برهمخوردگی مرکز" را رقم میزند؛ یعنی انکار مدلول نهایی و فروپاشی ثبات دلالت (Norris, 2002: 38–41).
- 2. 3. خشونت نوشتار[7]
دریدا در کتاب در باب گراماتولوژی بر تقدم تاریخی و فلسفی نوشتار نسبت به گفتار تأکید میکند. او معتقد است که نوشتار برخلاف تصور سنتی نه بازنمایی گفتار، بلکه نیرویی گسستزا است که با تثبیت معنای واحد، دیگر دلالتهای ممکن را حذف میکند. این سازوکار را دریدا "خشونت نوشتار" مینامد؛ نوعی سلطۀ زبانی که از طریق نظم نوشتاری، معناهای ناهمخوان را طرد میکند (Derrida, 1976: 61–65). به تعبیر وولفریز «نوشتار در ساختارشکنی، محل بحران معناست، نه ابزار تثبیت آن» (Wolfreys, 1998: 46).
- 2. 4. دالّ تهی[8]
دالّ تهی مفهومی است که نزد لاکلائو[9] و موفه[10] توسعه یافت، اما بنیان آن را میتوان در خوانشهای دریدا یافت. این اصطلاح به نشانههایی اطلاق میشود که در عین برجستگی و تکرار، فاقد مدلول قطعیاند. آنها بهجای آنکه به معنا ارجاع دهند، «نقطهای از تعلیق» را بازنمایی میکنند که معناهای متضاد را جذب و معلق میسازند (Laclau & Mouffe, 2001: 112–114). از منظر دریدا، هر دالّ (حتی دالّهای مقدس) درنهایت تهی از مرجع ثابت است، زیرا در زنجیرۀ ارجاعی بیپایان گرفتار است (Derrida, 1978: 289).
- 2. 5. تقابلهای دوتایی و ساختارهای سلطه
یکی دیگر از محورهای ساختارشکنی، افشای ساختارهای تقابلیای است که در سنت فلسفۀ غرب، زبان، و گفتمان مسلط حضور دارند؛ تقابلهایی چون حضور/غیاب، مرکز/حاشیه، حقیقت/دروغ، مرد/زن. دریدا نشان میدهد که این تقابلها مبتنی بر روابط سلسلهمراتبی هستند که یکی را برتر و دیگری را فرودست میسازند (Derrida, 1981: 41). ساختارشکنی از طریق "وارونسازی و واژگونی" این سلسلهمراتب را برهم میزند و معنا را به میدان تضاد، تفاوت و امکانهای چندگانه میکشاند (Culler, 2007: 121–124).
در ادامه این مفاهیم نظری بهمثابۀ ابزارهایی تحلیلی برای رمزگشایی از ساختارهای زبانی، نشانهای، و گفتمانی شعر "مرگ ناصری" شاملو به کار گرفته خواهند شد. هر کاربرد تحلیلی، به جای بازتعریف این مفاهیم، به استفادۀ دقیق و موضعی از آنها خواهد پرداخت تا از تکرار و اطناب پرهیز شود و انسجام نظری تحلیل حفظ گردد.
- بحث و بررسی
در ادامه شعر "مرگ ناصری" در چند محور زبانی، نشانهشناختی و گفتمانی بررسی خواهد شد. تحلیلها نشان خواهند داد که چگونه شاملو با بهرهگیری از ظرفیتهای چندلایۀ زبان و با استفاده از ارجاعات بینامتنی، مفاهیم تثبیتشدهای چون رستگاری، فرمان، قدرت و هویت را دچار تزلزل میکند و با ساختارشکنی معنا، گفتمان مسلط را از درون برمیچیند. این خوانش چندوجهی، بهدنبال آن است که سازوکارهای پنهان سلطه در شعر را آشکار سازد و نقش زبان را بهمثابۀ میدان مبارزۀ گفتمانی برجسته کند. برای فراهمکردن درکی یکپارچه از کلیت شعر، پیش از ورود به تحلیل مقاله، متن کامل شعر در ادامه آورده میشود:
"مرگ ناصری" / احمد شاملو
|
بند 1 |
با آوازی یکدست یکدست در قفایش خطی سنگین و مرتعش بر خاک میکشید. |
|
بند 2 |
«تاجِ خاری بر سرش بگذارید!» و آوازِ درازِ دنبالۀ بار در هذیانِ دردش یکدست رشتهیی آتشین میرشت. |
|
بند 3 |
«شتاب کن ناصری، شتاب کن!» از رحمی که در جانِ خویش یافت سبک شد و چونان قویی مغرور در زلالیِ خویشتن نگریست. |
|
بند 4 |
«تازیانهاش بزنید!» رشتۀ چرمباف فرود آمد، و ریسمانِ بیانتهای سُرخ در طولِ خویش از گرهی بزرگ برگذشت. |
|
بند 5 |
«شتاب کن ناصری، شتاب کن!» از صفِ غوغای تماشاییان العازر گامزنان راهِ خود گرفت، دستها در پسِ پُشت به هم درافکنده، و جانَش را از آزارِ دگرانِ دِینیِ گزنده آزاد یافت: «مگر خود نمیخواست، ورنه میتوانست!» |
|
بند 6 |
آسمانِ کوتاه به سنگینی بر آوازِ رو در خاموشیِ رحم فرو افتاد. |
|
بند 7 |
سوگواران به خاک پُشته برشدند و خورشید و ماه به هم بر آمد (شاملو، 1372: 33- 36). |
- 1. مقدمۀ تحلیلی و ورود به متن
شعر "مرگ ناصری" یکی از متأخرترین نمونههای زبان شعری شاملوست که در آن مؤلفههای گسست معنایی، بینامتنیت، و مقاومت در برابر تثبیت معنا بهوضوح حضور دارند. این شعر با بهرهگیری از زبانی فشرده، نمادین، و چندلایه بستری مناسب برای تحلیل از منظر ساختارشکنی فراهم میآورد؛ رویکردی که بهجای جستجوی معنای نهایی، بر ناپایداری، تعویق و چندگانگی معنا تأکید دارد. در این متن تقابلهای دوتایی کلاسیک همچون قربانی/قاتل، قدرت/ضعف، حقیقت/دروغ، و معنا/بیمعنایی به چالش کشیده میشوند و جای خود را به ساختاری میدهند که در آن معنا پیوسته به تعویق میافتد و توسط زمینههای گفتمانی، تاریخی و زبانی بازتولید میشود.
- 2. زبان فرمان و بازتولید سلطه: از ساختار دستوری تا خشونت گفتمانی
در این شعر تکرار جملههایی چون «شتاب کن ناصری!» فراتر از یک کارکرد دستوری زبانی، نشانهای از حضور زبانی سلطهگر است که از دل ساختارهای نحوی، نظم قدرت را بازتولید میکند. این جملات امری با ساختار قاطع و دستوری خود سوژهای چون ناصری را در موقعیتی مطیع، بیقدرت و فرمانپذیر قرار میدهند. از منظر تحلیل گفتمان بهویژه در رویکردهای انتقادی، زبانِ فرمان یکی از اصلیترین ابزارهای تثبیت روابط نابرابر قدرت است؛ ابزاری که در آن گوینده نامرئی اما مقتدر، و شنونده کاملاً منقاد بازنمایی میشود.
این دستورها در ظاهر از موضع اقتدار صادر میشوند، اما در بطن خود حامل نوعی تزلزل و اضطراباند. تکرار مداوم این افعال امری نه به تقویت معنا، بلکه به فرسایش، بیثباتی و تعلیق دلالت منجر میشود. از منظر دریدا این تکرار نشانهای از دیفرنس است؛ جاییکه معنا نه تثبیت میشود و نه تحقق مییابد، بلکه در فاصلهای لغزان میان دالّها همواره به تعویق میافتد (Derrida, 1978: 279). در اینجا «شتاب کن» دیگر نه فرمانی مؤثر، بلکه پژواکی تهی و بیمخاطب است.
از سوی دیگر، این زبانِ فرمان واجد آن چیزی است که دریدا آن را "خشونت نوشتار" مینامد؛ یعنی حضور زبانی که با تثبیت یک معنا، سایر معانی را سرکوب و حذف میکند (Derrida, 1976: 61–65). در این شعر، زبانِ فرمان همچون تازیانهای است که هم بدن ناصری را هدف میگیرد، و هم ساختار دلالتی شعر را به نظمِ سلطه پیوند میزند.
نمونههایی چون «تاجِ خاری بر سرش بگذارید!»، «تازیانهاش بزنید!» و «شتاب کن ناصری!» نه صرفاً دستورات نحوی، بلکه تجلیهایی از زبان خشونت هستند. آنها نه با ناصری سخن میگویند، بلکه دربارۀ او حکم صادر میکنند؛ گویی سوژه در بازی این زبان نه مخاطب، بلکه مفعول حذفشونده است. اما نکتۀ مهم آن است که این زبان در خلأ عمل نمیکند. صدای فرماندهنده گویی از جانب فرد مشخصی صادر نمیشود، بلکه از دل یک گفتمان جمعی و ناشناس سر برمیآورد؛ گفتمانی که در بخش بعدی، از زاویهای روانزبانشناختیتر، بهمثابۀ "دیگری"[11] جمعی تحلیل خواهد شد. بدینسان، زبان فرمان در شعر شاملو نهفقط بازتاب سلطه، بلکه نشانگان گفتمانی است که خود را در پوشش دستور، تکرار و حذف سوژه بازمینماید و از خلال شکافها و لغزشهای معناییاش شکست اقتدار را نیز پیشاپیش اعلام میکند.
- 3. سکوت ناصری در برابر زبان فرمان: غیاب بهمثابۀ دلالت ساختارشکنانه
در حالیکه در بخش پیشین، زبانِ امری بهمثابۀ ابزاری گفتمانی برای اعمال سلطه تحلیل شد، در اینجا تمرکز بر نقطۀ مقابل آن است: سکوت ناصری. این سکوت در چارچوب نظریۀ ساختارشکنی نه فقدان معنا، بلکه لحظهای از دلالت پیچیده و واژگون است که با غیاب صدا، معنای جدیدی را برمیسازد.
در سراسر شعر ناصری هیچگاه سخن نمیگوید. صدای او در میان انبوه فرمانها، داوریها و تکرارهای تماشاگران و راوی گم است؛ اما این غیاب صدا خود به یکی از پرمعناترین مؤلفههای شعر بدل میشود. دریدا تأکید میکند که معنا نه فقط از طریق حضور، بلکه از دل غیاب و تعلیق نشانهها نیز شکل میگیرد؛ آنچه حذفشده همچون "ردّی" از دلالت در متن عمل میکند (Derrida, 1976: 158–159). از این منظر، سکوت ناصری را نمیتوان تنها بهعنوان انفعال تفسیر کرد، بلکه باید آن را بهمثابۀ یک نشانۀ معناشناختی در نظر گرفت.
عبارت «خاموشی رحم» در متن لحظهای را توصیف میکند که در آن صدا فرومیریزد؛ اما معنا سربرمیآورد. در این تصویر ناصری بهجای آنکه با زبان سلطه وارد گفتوگو شود، به سکوتی پناه میبرد که گفتمان فرمان را از درون تهی میسازد. این سکوت میتواند شکل مقاومت منفعلانهای باشد که حاضر به مشارکت در بازی زبان قدرت نیست. به بیان دیگر، ناصری با امتناع از گفتار از ایفای نقش در گفتمانی که او را بهمثابۀ قربانی بازنمایی میکند، سر باز میزند.
از منظر دریدا، سکوت همواره با دیفرنس همراه است؛ یعنی با همزمانی تعویق و تفاوت در فرایند دلالت (Derrida, 1982,: 12). در این خوانش، غیاب صدای ناصری نه خلأ معنا، بلکه تعلیق آن است؛ تعلیقی که امکان تفسیرهای چندگانه، پنهان و تأملبرانگیز را فراهم میکند. ناصری از زبان بیرون میماند، اما دقیقاً از همین بیرونماندگی است که معنای اعتراض، رنج و سوژگیِ بیصدا خود را بازمینماید.
بدینسان، شعر شاملو سکوت را نه بهمثابۀ انفعال، بلکه بهمثابۀ ابزار فروپاشی ساختار اقتدار بازنمایی میکند. ناصری با سکوت خویش نظام دلالت را مختل میکند، زیرا در فضایی که زبانِ فرمان همهچیز را تصاحب کرده، امتناع از گفتار خود بدل به کنش میشود.
سکوت ناصری اگرچه خود لحظهای از تعلیق معنا و انکار مشارکت در گفتمان سلطه است، اما این تنها نمود بیثباتی در ساختار شعر نیست. در ادامه، تحلیل بر چگونگی عملکرد نشانهها و نمادهای متضاد متمرکز میشود؛ عناصری که نهتنها معنا را تثبیت نمیکنند، بلکه آن را در چرخهای از لغزش، تقابل و تعلیق گرفتار میسازند.
- 4. لغزش نشانهها و بیثباتی معنا در شبکهای از نمادهای متضاد
احمد شاملو با بهکارگیری شبکهای از نمادهای متضاد در این شعر زمینهای برای آشکارسازی لغزش نشانهها و برهمخوردگی مرکز معنا فراهم میآورد. نمادهایی همچون "تاج خار"، "قوی مغرور" و "ریسمان سرخ" در سطح نخست، واجد بار معنایی تثبیتشدهای هستند که به سنتهای دینی، اسطورهای و زیباییشناختی ارجاع میدهند؛ اما در بستر شعر این دلالتها در معرض تعلیق، واژگونی و بیثباتی قرار میگیرند و به تعبیر دریدا معنا را نه در درون خود، بلکه در فرایند دیفرنس (یعنی تأخیر و تفاوت دائمی) برمیسازند (Derrida, 1978: 281–285).
نماد "تاج خار" در سنت مسیحی یادآور رنج، شهادت و فدیه است، اما شاملو با انتقال این نشانه به ناصری همزمان دو قطب معنایی متضاد را برمیسازد: از یکسو یادآور قداست و رهایی است، و از سوی دیگر در بستری از خشونت و تحقیر، قداستِ آن زدوده شده و کارکردی توهینآمیز مییابد. اگر مخاطب با زمینههای دینی و نمادپردازی مسیحی آشنا باشد، این دوگانگیِ معنایی بیشتر خود را نشان میدهد؛ زیرا نشانه در چنین زمینهای از ارجاع قطعی و مقدس گسسته میشود و در فضایی از تعلیق دلالت معلق میماند.
بههمینسان "ریسمان سرخ" نیز از زنجیرهای از دلالتها عبور میکند. رنگ سرخِ آن از یکسو تداعیگر خشونت، رنج و خون است، و از سوی دیگر در بسیاری از نظامهای نمادین بهویژه در فرهنگهای شرقی و عرفانی، با مفهوم "حیات"، "نیرو" یا "تحول درونی" پیوند دارد (Chevalier & Gheerbrant, 1996: 875). با اینحال، در بافت این شعر ریسمان سرخ که از "چرمباف" آغاز میشود و به "گره بزرگ" میرسد و از آن "برمیگذرد" نه حامل معنای رهایی، بلکه نشانهای از ورود به چرخهای دیگر از خشونت و بیمعنایی است. این دالّ متحرک در ساختار زبانی و نشانهشناختی شعر، پیوسته از معنایی به معنای دیگر لغزش میکند و هیچگاه در مرکز معنایی ثابتی مستقر نمیشود.
"قوی مغرور" نیز که در سنتهای اسطورهای نمادی از زیبایی، استقلال و حتی مرگ باشکوه است، در بستر شعر شاملو وارد فضایی تراژیک میشود که در آن "زلالی خویشتن" با کنارهگیری، شکست و فروپاشی پیوند میخورد. این تصویر پارادوکسیکال همزمان واجدِ شکوه و زوال است و میان دو قطب غرور و انفعال، زیبایی و مرگ در نوسان است.
در مجموع، این نمادها نه بهعنوان نشانههایی با بار معنایی تثبیتشده، بلکه بهمثابۀ عناصر سیّالی ظاهر میشوند که در شبکهای از تفاوتها، تعویقها و ارجاعات بینامتنی از ایفای نقش مرجع باثبات سر باز میزنند. این ویژگی دقیقاً منطبق با نظریۀ ساختارشکنانۀ دریداست که بر "برهمخوردگی مرکز"[12] و "نفی دالّ نهایی"[13] تأکید دارد؛ جاییکه هر نشانه فقط در ارجاع به نشانهای دیگر معنا مییابد و این زنجیره هرگز به ایستگاهی نهایی منتهی نمیشود (Derrida, 1978: 289). از اینرو، شعر شاملو نهتنها بازی نشانهها، بلکه بحران در ساختار معنابخشی را بازنمایی میکند؛ بحرانی که در آن، استعارهها از سطح ایستا به سطح گسسته و لغزان ارتقا مییابند و معنا را در حرکت دایمی و بیقرار خود فرو میبرند.
در کنار تضادهای نشانهای و لغزشهای درونی معنا، سازوکار گفتمان بیرونی نیز در شکلگیری معنا و هویت نقشی بنیادین دارد. ازاینرو در ادامه تحلیل تمرکز خود را از سطح نشانهها به ساختار گفتمان تماشاگران معطوف میکند؛ جاییکه "دیگری" بهمثابۀ آینۀ انهدام، سوژه را از بیرون بازمیسازد و هویت ناصری را بهجای آنکه تثبیت کند، در چرخهای از طرد، قضاوت و انکار فرو میبرد.
- 5. گفتمان تماشاگران و برساخت هویت ناصری از خلال "دیگری"
در حالیکه در بخشهای پیشین، ساختارهای زبانی خشونت و نقش تماشاگران در تثبیت گفتمان سلطه بررسی شد، در این بخش تمرکز تحلیل بر چگونگی برساخت روانزبانشناختی هویت ناصری در بستر نگاه و داوری "دیگری" است. این رویکرد، با اتکا به مفاهیم روانکاوی لاکانی[14] و نظریۀ برساختگرایی دریدایی میکوشد نشان دهد که سوژه در این شعر چگونه در آینۀ زبان و گفتمان، خود را بازمیسازد، یا از آن تهی میشود.
در شعر "مرگ ناصری" یکی از صداهای محوری که ساختار گفتمانی اثر را شکل میدهد، صدای جمعی تماشاگران است؛ صدایی که در قالب جملههایی چون «شتاب کن ناصری»، «تازیانهاش بزنید» و بهویژه «مگر خود نمیخواست، ورنه میتوانست» بازتاب مییابد. قرائن درونمتنی از جمله لحن قضاوتگر، ادبیات غیررسمی، و زبانی که مسئولیت را متوجه قربانی میسازد بهروشنی نشان میدهد که این جملات از زبان مأموران اجرا صادر نمیشود، بلکه بیانگر داوری و نگاه جمعی حاضران در صحنه است؛ تماشاگرانی که نهتنها ناظر بلکه کنشگرانی فعال در حذف و انکار فردیت قربانیاند. برخلاف مأموران که فرمانبردار سازوکار قدرتاند، تماشاگران در این شعر نمایندگان گفتمان عاماند؛ آنان که با زبان جمعی خود خشونت را توجیه، و قربانی را مسئول سرنوشت خویش معرفی میکنند. از این منظر شعر شاملو بازنمایی عریان زبان جمعی در موقعیت حذف و خشونت است.
از منظر روانکاوی لاکانی سوژه زمانی شکل میگیرد که خود را در آینۀ "دیگری" بازمیشناسد؛ اما این بازشناسی همواره در بستری از بیگانگی و شکست صورت میگیرد (Lacan, 2006: 75). در این شعر، ناصری در نگاه “تماشاگران” نه خود واقعیاش، بلکه تصویری از انفعال، شکست و گناه را بازتاب میدهد. هویتی که در دل این آینه ساخته میشود تحقیرشده، خلعقدرتشده، و مبتنی بر انکار عاملیت است.
از سوی دیگر، در چارچوب برساختگرایی هویتی نزد دریدا، هویت نه امری درونی و جوهری، بلکه محصولی گفتمانی و بیرونزاد است که از دل تفاوتها، تعویقها و جایگاههای گفتمان ساخته میشود (Derrida, 1982: 20). هویت ناصری نیز در دل زنجیرهای از نشانهها و تفاوتهای گفتمانی برساخته میشود که توسط صدای تماشاگران داوری میگردد و در هر مرحله از مرکزیت و انسجام تهی میشود.
جملۀ «مگر خود نمیخواست، ورنه میتوانست» نمونهای برجسته از آن چیزیست که در تحلیل گفتمان انتقادی بهعنوان "گفتمان مسئولسازی قربانی"[15] شناخته میشود؛ ساختاری که با نسبت دادن اراده یا قصور به سوژۀ رنجکشیده، خشونت ساختاری را نامرئی میسازد و قربانی را مقصر معرفی میکند (Fairclough, 1995: 112). در این شعر چنین گفتمانی نه تنها ناصری را از امکان اعتراض محروم میکند، بلکه خشونت اعمالشده بر او را با زبان تماشاگران، طبیعی و موجه جلوه میدهد.
در مجموع، از ترکیب این سه رویکرد (لاکانی، دریدایی، و گفتمان انتقادی) میتوان گفت هویت ناصری نه امری اصیل و ثابت، بلکه ساختاری شکننده و متزلزل است که در آینۀ نگاه "دیگری" شکل میگیرد و در گفتمان سلطه از عاملیت تهی میشود. این "دیگری" تماشاگر است، داور است و درعینحال، نماد ساختاریست که همواره از خود سوژه فراتر میرود و او را در میدان دید، در موقعیتی متزلزل و بیپناه قرار میدهد.
تا اینجا نمودهای زبانی، دستوری و گفتمانی سلطه در قالب فرمانها، تکرارها، و حذف عاملیت بررسی شد. از این نقطه به بعد تحلیل از سطح ساختارهای اجتماعی-زبانشناختی، به لایهای بینامتنی و اسطورهای ورود میکند؛ جاییکه نشانههایی چون "العازر" به عنوان دالّهای تهی یا لغزان دلالت نهایی را به تعویق میاندازند.
- 6. العازر بهمثابۀ نشانهای بینامتنی و فروپاشی مفهوم رستگاری
شخصیت "العازر" در این شعر نه صرفاً نامی تاریخی یا دینی، بلکه نشانهای بینامتنی و چندلایه است که در سنت مسیحی آن را به معجزۀ رستاخیز توسط عیسی مسیح ارجاع میدهد. در آن سنت العازر نشانهای از مرجع متعالی نجات است؛ نشانهای که در نظام دلالتی تثبیتشده، مدلولهایی چون ایمان، رهایی و حیات دوباره را برمیسازد؛ اما شاملو با احضار این نشانه در متنی مشحون از رنج، تردید و خاموشی، آن را از مرکز معناییاش تهی میسازد و به وضعیت تعلیق و انقطاع میکشاند.
در نسخۀ شاملو العازر نه بازمیگردد و نه نجاتبخش است، بلکه «راه خود میگیرد» و از مشارکت در رنج ناصری کناره میگیرد؛ کنشی که بهجای استقرار معنا آن را دچار فروپاشی میسازد. این واژگونی عملکرد نشانهای را میتوان مصداقی از آنچه دریدا "فروپاشی نظم متافیزیک حضور"[16] مینامد، دانست. در این نظم دالّّها همواره بهسوی مرجع نهایی یا مدلول متعالی جهتگیری دارند؛ اما در ساختارشکنی هیچ مدلول یا حضور نهایی وجود ندارد و معنا همواره در وضعیت تعویق، تفاوت و لغزش باقی میماند (Derrida, 1976: 61–65; Derrida, 1978b: 278–280).
از این منظر "العازر" در شعر شاملو دیگر دالِّ قطعیِ رستگاری نیست، بلکه دالّی سرگردان و خلعشده از مرجع نهایی است که بهجای استقرار ایمان، بحران ایمان را بازمیتاباند. بدینسان، معنا از درون نشانۀ العازر میگریزد و آنچه باقی میماند، غیاب دالّ نهایی و تعلیق دلالت است. این غیاب نه نشانۀ فقدان، بلکه سازوکار اصلی تولید معنا در گفتمان ساختارشکن است؛ معنا بهواسطۀ همین تفاوتها، غیابها و فاصلهها تولید میشود.
در نتیجه، العازر در شعر مرگ ناصری نه نشانهای از نجات، بلکه نمود گسست از سنت نجات است. او صدای فروخوردۀ سوژهای است که از بازی گفتمان الهی کناره میگیرد و در سکوت و بیاعتناییاش، خود بدل به دالّ غایب مقاومتگری میشود. این خوانش، نشان میدهد که شعر شاملو چگونه با استفاده از یک نماد تثبیتشده ساختارهای معنابخش الهی و نجاتبخش را از درون دگرگون میسازد و به بازی بیپایان دلالت وارد میکند.
- 7. گفتمان جمعی و "دیگری" بهمثابۀ آینۀ انهدام
در بخش 4. 2. زبانِ فرمان بهمثابۀ بازتابی از خشونت در سطح دلالت و بحران اقتدار در ساختارهای دستوری و نحوی تحلیل شد، در این بخش تمرکز بر خوانشی روانزبانشناختی از گفتمان جمعی است؛ جاییکه "تماشاگران" نه صرفاً گیرندگان منفعلِ فرمان، بلکه عاملیتهایی فعال در بازتولید خشونت گفتمانی و انکار هویت سوژهاند. این تغییر زاویۀ تحلیل، امکان بررسی نحوۀ تثبیت نظم سلطه از طریق نگاه و داوری "دیگری" را فراهم میسازد؛ امری که از منظر لاکان، فوکو و دریدا با برساخت سوژه درون ساختارهای بیرونی و غیرهمدلانه پیوند دارد.
یکی از مؤلفههای بنیادین گفتمان در بطن شعر "صدای جمعی تماشاگران" است؛ آوایی که در قالب جملههای امری همچون «تاجِ خاری بر سرش بگذارید!»، «تازیانهاش بزنید!» و «شتاب کن ناصری، شتاب کن!» نمود مییابد. این زبانِ امری و تکرارشونده، برساختهای از یک گفتمان سلطه است که در آن جمع، نه صرفاً ناظر بلکه کنشگر فرودستسازی و حذف سوژه است. از منظر تحلیل گفتمان انتقادی، این زبان بازتاب ساختارهای قدرت ناپیداست که در پشت گفتارهای ساده پنهان میشوند. فوکو این نوع گفتار را حامل نظم گفتمانی میدانست که با تکرار، مشروعیت مییابد و سلطه را درونی میکند (Foucault, 1972: 219). دریدا نیز در همین راستا، به ابهام میان دالّ و مدلول در چنین ساختارهایی اشاره میکند؛ جاییکه گفتمان جمعی بهجای روشنسازی معنا، آن را معلق و گسسته میسازد (Derrida, 1976: 69–70).
حضور تماشاگران در شعر فقط بهعنوان شخصیتهای فرعی نیست، بلکه همان چیزی است که از آن بهعنوان "دیگری" یاد میشود: آینهای که در مواجهه با آن، سوژه خود را میبیند و از خود بیگانه میشود. ناصریِ شاملو زیر نگاه دیگران خود را میبازد؛ او دیگر فاعل نیست، بلکه مفعولِ دیدهشدن است؛ هویتی که از بیرون شکل میگیرد، و از درون ترک برمیدارد.
در این بافت تماشاگریِ جمعی نهصرفاً یک رفتار، بلکه سازوکار گفتمانی حذف و سرکوب است. همانطور که در پایان شعر، این جمله سرد و بیرحم «مگر خود نمیخواست، ورنه میتوانست!» بر زبان تماشاگران جاری میشود، نقش "دیگری" از نظارهگر به قاضی تغییر مییابد و قربانی را مقصر مرگ خود جلوه میدهد. این مقصرسازی شکل رادیکال خشونت گفتمانی است.
بدینسان، "دیگری: در شعر نه یک مرجع اخلاقی یا همدل، بلکه عامل فروپاشی سوژه و انکار فردیت اوست. دریدا در تبیین این فرایند، از مفهوم "ساختزدایی از سوژه"[17] یاد میکند: جاییکه سوژه دیگر در مرکز نیست، بلکه در حاشیههای گفتمان بازنویسی میشود (Derrida, 1981: 117).
بدینسان، آنچه در ظاهر بهعنوان صدایی جمعی، مقتدر و داور جلوه میکند، در واقع نه نشانهای از استقرار معنا، بلکه بازتاب بحرانی ژرفتر در ساحت دلالت است. «دیگری» جمعی نیز همچون زبان فرمان، نه معنای نهایی را تثبیت میکند، نه ساختار گفتمان را مستقر میسازد؛ بلکه با تکثیر صداها، تکرار بیپایان داوریها، و انکار عاملیت سوژه، خود بدل به ابزاری برای تعلیق معنا و لغزش دالها میشود. از اینرو، در بخش بعد، تمرکز تحلیل بر نحوۀ شکلگیری این وضعیت بیقراری معنایی و تعویق دلالت خواهد بود؛ جایی که دیگر نه فرمانی کارگر است، نه ناظری داور، و نه معنایی پابرجا.
- 8. تعویق معنا و حرکت بیقرار دالّها
مفهوم "دیفرنس" که دریدا آن را در همزمانیِ "تفاوت" و "تأخیر در تولید معنا تعریف میکند، در متن مرگ ناصری حضوری پررنگ دارد. این شعر نهتنها بر یک معنا یا قرائت استوار نیست، بلکه هرگونه تلاش برای تثبیت معنای نهایی را به تعویق میاندازد. زبانی که در آغاز بهظاهر شفاف و معنادار جلوه میکند («شتاب کن ناصری!») در ادامه با گسترش تصاویر چندلایه و پرابهامی چون «رشتهای آتشین»، «قوی مغرور»، «ریسمان سرخ» و «آوازِ درازِ دنبالۀ بار» وارد فضایی میشود که در آن دالّها از ارجاع به مدلولِ ثابت میگریزند و معنا را در فرایندی سیّال، تأخیری و تفاوتمحور تولید میکنند. این ویژگی، نه نشانۀ کژفهمی، بلکه بخشی از سازوکار ساختارشکنانۀ متن است که مخاطب را در تعلیق دائمی معنا قرار میدهد (Derrida, 1976: 61–65).
در سطح زبانی، ساختار نحوی جملهها اغلب گسسته و معلق است. بهجای جملههای توضیحی و خبری با جملات امری، تصاویر ناتمام، و افعالی با دلالتهای مبهم مواجهایم. برای نمونه: «و ریسمانِ بیانتهای سُرخ / در طولِ خویش / از گرهی بزرگ/ برگذشت». این عبارت نه ناظر به رخدادی مشخص، بلکه بازتاب حرکتی ذهنی و نمادین است؛ حرکتی که بهجای حل گره آن را به سطح زبان میآورد. در اینجا گره بهمثابۀ استعارهای از پیچیدگی معنا و تأخیر در دستیابی به آن عمل میکند.
از منظر دریدا دالّها هیچگاه به مدلول نهایی نمیرسند؛ آنچه وجود دارد زنجیرهای از ارجاعهای بیانتهاست (Derrida, 1976: 25–27). در این شعر هر نماد یا استعاره به نماد دیگری ارجاع میدهد: "تاج خار" به "قربانی"، "ریسمان سرخ" به "رنج"، "تماشاگران" به "دیگری"، و "شتاب" به نوعی "فرار از خویشتن". این ارجاعات بدون رسیدن به معنایی پایدار، صرفاً معنا را به تعویق میاندازند.
در این چارچوب ناصری نه یک شخصیت ثابت، بلکه حامل یک "معنا در تعلیق" است؛ او در هر لحظه بازتعریف میشود، ولی هیچگاه به وحدت نمیرسد. بدینسان، شعر "مرگ ناصری" نمونهای درخشان از نوشتار ساختارشکن است؛ نوشتاری که مرکز ندارد، معنا را تعلیق میکند، و هر لحظه دالّهای جدیدی تولید میکند که مدلول را به تأخیر میاندازند.
تا اینجا تحلیل بر نحوۀ تعلیق معنا، تعویق دلالت و لغزش نشانهها متمرکز بود؛ امری که در زبان شعری شاملو بهوضوح به چشم میخورد؛ اما این بیقراری دلالتی تنها بخشی از بحران معناست. در ادامه، مفهوم "نوشتار" نزد دریدا بهمثابۀ بستری برای گسست، عدمحضور، و ناتوانی در تثبیت مدلول نهایی بررسی میشود؛ جاییکه ساختار دلالت نهفقط از طریق نشانهها، بلکه از درون بافت نوشتار دچار انهدام میشود.
- 9. نوشتار بهمثابۀ جایگاه گسست معنا
در نظریۀ دریدا یکی از بنیانهای ساختارشکنی، به چالش کشیدن اولویت تاریخی و فلسفی گفتار نسبت به نوشتار است. سنت متافیزیکی غرب گفتار را بهعنوان حضور مستقیم معنا و نوشتار را چونان بازنمایی غیابی آن در نظر گرفته است (Derrida, 1976: 7–11). دریدا این تقدم را واژگون میسازد و نوشتار را محل بروز گسست، تعلیق و تفاوتهای معنایی میداند.
"مرگ ناصری" نیز بر این مبنا نوشتاری ساختارشکن است؛ نهتنها از گفتار بهمعنای مستقیم و خطی فاصله میگیرد، بلکه بر ساختارهایی تکیه دارد که حضور را تعلیق و صدای مستقیم را تخریب میکنند. بهعنوان نمونه در جملاتی مانند: «آسمانِ کوتاه / به سنگینی / بر آوازِ رو در خاموشیِ رحم / فرو افتاد».
در اینجا "آواز" که نمادی از گفتار است، با دو مؤلفۀ متضاد یعنی "خاموشی" و "رحم" درهم میآمیزد. آنچه باقی میماند نوشتاری است که نه صدا دارد و نه قطعیت معنایی، بلکه در لایهای از سکوت و سنگینی فرو میرود. صدای شاعر نه با صدای بیرونی، بلکه با نوشتارِ تأخیریافته و گسیخته جایگزین میشود.
همچنین، حضور تکرارشوندۀ فرمهای امری چون «شتاب کن ناصری!» خود نوعی فرمانِ بیصداست. این فرمانها به ظاهر حامل معنا و اقتدارند، اما از آنجا که در بافت شعر گویندۀ ثابت و مشخصی ندارند و از دهان صداهای گوناگون و گاه متناقض شنیده میشوند، مرجعیت آنها فرو میریزد. بدینترتیب، نوشتار نه معنایی قطعی را منتقل میکند، بلکه با جایگزینی پیاپی گوینده و جابهجایی موضع فرمان، دالّها را در وضعیتی معلق قرار میدهد و تحقق معنا را به تعویق میاندازد. این تعلیق که از جابهجایی و ناپایداری صداها ناشی میشود، خواننده را در فضایی از شک و چندگانگی دلالت نگاه میدارد.
دریدا مینویسد: «نوشتار ردّی از حضور است که همواره از آن میگریزد» (1976: 71). در شعر شاملو همین ردّ، همان "ریسمان سرخ"، "آواز دراز" و "تازیانه" است؛ نشانههایی از رنج و هویت که بهجای تثبیت معنا، آن را از حضور به غیاب میرانند.
پس از آنکه "نوشتار" بر اساس دیدگاه دریدا بهعنوان جایگاه گسست معنا و "نفی حضورِ صوتی" تحلیل شد، میتوان این گسست را با رویکردی علمیتر به سازوکار آن توضیح داد. در نظریۀ ساختارشکنی، نوشتار همواره نسبت به گفتار در موقعیتی ثانوی و غیابمند قرار دارد و همین امر باعث میشود دلالتهای آن پیوسته در حال جابهجایی و لغزش باشند (Derrida, 1976: 61–65). در "مرگ ناصری" این وضعیت صرفاً به سطح دلالت واژگانی محدود نمیماند، بلکه به بُعد زمانی شعر نیز سرایت میکند. با برهمزدن نظم خطی روایت (از طریق جابهجایی میان ارجاعات گذشته، حال و آینده و همنشینی تصاویر متناقض) متن نشان میدهد که معنا نهتنها در مکان، بلکه در زمان نیز در حالت تعلیق و تعویق دائمی قرار دارد.
- 10. تعلیق زمان و فروپاشی خط زمانی در متن
یکی دیگر از مؤلفههایی که شعر "مرگ ناصری" را به فضای ساختارشکنانه نزدیک میسازد، تعلیق و گسست در نظام زمانی متن است. در خوانش نخست، شعر دارای روایت خطی است: ناصری زیر بار رنج پیش میرود، تازیانه میخورد، و مرگ را تجربه میکند. با اینحال، در سطوح عمیقتر مرزهای زمانِ گذشته، حال و آینده درهممیشکنند. حضور شخصیتی چون "العازر" که در متن انجیل از مرگ برخاسته، همانطور که به بازگشت و رستاخیز دلالت دارد، نشانی از آیندهای محتمل و درعینحال پیشاپیشرخداده است. این گرهخوردگیِ زمانی با تصویر نمادین «خورشید و ماه / به هم / برآمدند» به اوج میرسد؛ جاییکه عناصر متضاد (روز و شب، مرگ و زندگی) در لحظهای تعلیقی بر هم منطبق میشوند.
در چارچوب نظریۀ دریدا این وضعیت را میتوان با مفهوم دیفرنس تبیین کرد؛ مفهومی که به جای حضور آنی معنا بر تأخیر، تفاوت، و ناپایداری دلالت میکند. زمان در این شعر نه خطی و روبهپیش، بلکه شبکهای از گسستها، بازگشتها، و معانی معوقشده است. ناصری نهتنها در مکان تعلیق شدهای میان زندگی و مرگ، بلکه در زمانی معلق میان اکنون و آینده به تصویر کشیده میشود؛ گویی معنا همانگونه که دریدا میگوید، هرگز در "اکنون" کامل نمیشود، بلکه همیشه به تعویق میافتد و در رابطه با دیگری ساخته میشود (Derrida, 1973: 142–145).
در کنار تعلیقهای زمانی و گسست در نظم روایت، یکی از مهمترین لایههای ساختارشکن شعر "مرگ ناصری" نحوۀ بازآرایی رمزگان دینی و گفتمان سیاسی در متن است. از این نقطه، تحلیل وارد سطحی بینامتنی میشود که در آن دلالتهای تاریخی و اسطورهای در برخورد با ساختارهای معاصر قدرت واژگون میشوند و قرائتی پسااسطورهای از مفهوم رنج و قربانی خلق میگردد.
- 11. برهمنهی دلالتهای دینی و سیاسی: از مسیح تاریخی تا ناصریِ معاصر
اگرچه در بخشهای پیشین، از منظر زبانشناختی و ساختارهای گفتمانی به تحلیل مفاهیمی چون فرمان، خشونت، و حذف سوژه پرداخته شد، در این بخش تلاش میشود ریشهها و ارجاعات بینامتنی این مفاهیم در سنتهای دینی و تاریخی بازخوانی گردد تا لایههای پنهانتر معنایی شعر آشکار شود.
شعر "مرگ ناصری" با بهرهگیری از رمزگان دینی مسیحی و بازآفرینی عناصر آیینی، صحنهای چندلایه از خشونت، انفعال و حذف سوژه میآفریند که در آن سنت مقدس مسیحیت درهمتنیده با ساختارهای گفتمان سیاسی و اجتماعی عصر شاعر بازنمایی میشود. نشانههایی چون "تاج خار"، "العازر"، و نام "ناصری" ذهن مخاطب را به اسطورۀ رنج مسیح هدایت میکنند؛ اما این بار در بافتی سکولار، غیررهاییبخش و حتی ضدنجاتبخش.
در سنت دینی "تاج خار" نماد فدیه، اطاعت و رستگاری است؛ اما شاملو این نشانه را از بار الهیاش تهی میسازد و در بستر زبانی آکنده از فرمان، خشونت و تماشا آن را به ابزار تحقیر بدل میکند. بهعبارت دیگر، معنای این نشانه نه تثبیت میشود و نه بازتولید میگردد، بلکه در بازی لغزان دلالت، از الوهیت به انقیاد سقوط میکند. این فرایند از منظر میرچا الیاده[18] نوعی اسطورهزدایی[19] است؛ تبدیل نماد مقدس به نشانۀ بحران و خشونت در متن مدرن (Eliade, 1957: 17–20).
در همین راستا میتوان کارکرد گفتمان تماشاگران را از منظر نظریۀ "قربانی جایگزین"[20] نزد رنه ژیرار[21] نیز بررسی کرد. بهزعم ژیرار جوامع برای تخلیه خشونت جمعی و بازتولید نظم اجتماعی، فردی را بهعنوان قربانی برمیگزینند و از او هویتزدایی میکنند؛ قربانیای که انتخاب میشود دقیقاً به این دلیل که توان مقاومت و بازدارندگی در برابر ارادۀ جمعی را ندارد، در چنین فرایندی، حذف فیزیکی یا نمادین قربانی، نهتنها با مخالفتی روبهرو نمیشود بلکه بهعنوان کنشی مشروع و حتی ضروری در گفتمان غالب توجیه میگردد (Girard, 1977: 82–85). در شعر شاملو نیز ناصری در مواجهه با دستورهای تکرارشونده، سکوت و نگاه سرد تماشاگران بدل به چنین قربانیای میشود؛ قربانیای که هم به صلیبِ زبان آویخته شده، و هم با داوری جمع از عاملیت تهی میشود: «مگر خود نمیخواست، ورنه میتوانست!».
از منظر نظریۀ گفتمان این تماشاگری منفعل اما داورانه، در پیوند با تحلیلهای میشل فوکو از نظمهای تنبیهی و قدرت نمایشی، معنای تازهای مییابد. فوکو نشان میدهد که در گفتمانهای مدرن، قدرت نهفقط از سوی نهادهای رسمی بلکه از دل زبان، تماشا و داوری عمومی اعمال میشود؛ قدرتی که در لایههای پنهان گفتمان سوژه را به مطیع و مقصر بدل میسازد (Foucault, 1977: 25–27). بنابراین، "مرگ ناصری" نهتنها روایتی از رنج است، بلکه بازنماییِ پویایی زبان، قدرت و خشونت در زمینهای دینی/ سیاسی نیز است.
در مجموع، شاملو با همنشین ساختن رمزگان دینی و گفتمان قدرت سیاسی، منظری پسااسطورهای بر ساختار قربانی میگشاید. مسیحِ این شعر دیگر نه نجاتبخش که حذفشدهایست در دل زبان. بدینسان، شعر نه بازتولید روایت مقدس بلکه واژگونیِ آن است؛ نشانهای از ناتوانی زبان در تثبیت معنا، و قدرت در پنهانسازی خشونت.
در کنار رمزگان دینی و گفتمانهای قدرت که ساختار معنایی شعر را شکل میدهند، یکی دیگر از مؤلفههای مهم در شکلگیری فضای ساختارشکنانه شعر مرگ ناصری، نحوۀ سازماندهی روایت و جایگاه سوژههاست. اینک، تحلیل از سطح بینامتنی و ایدئولوژیک، به سطح روایتشناختی و ساختاری انتقال مییابد تا نشان داده شود چگونه هویتها، صداها و نقشها در این متن، پیوسته در حال جابهجایی و فروپاشیاند.
- 12. جابهجایی سوژهها و فروپاشی ساختار روایی در شعر
یکی از ویژگیهای ساختاری این شعر جابهجایی مستمر جایگاه سوژهها و گسست در روایت خطی است. این جابهجاییها، نهتنها نشاندهندۀ پویایی در سطح روایت، بلکه آشکارکنندۀ غیاب مرکز معنایی و فروپاشی ثبات هویتی در گفتمان شعر هستند. دریدا در مقالۀ بنیادین خود «ساختار، نشانه و بازی در گفتمان علوم انسانی» تأکید میکند که ساختار دیگر بر اساس مرکز ثابت شکل نمیگیرد، بلکه «در فضایی از بازی و تفاوتها» ساخته میشود (Derrida, 1978: 278).
در این شعر، جایگاه سوژهها مدام در حال تغییر است:
- "ناصری" از یک سوژۀ مطیع در برابر فرمانها، به تصویری نمادین از رنج خاموش، و سپس به هویت غایب و تعلیقشده بدل میشود.
- "تماشاگران" ابتدا نظارهگر هستند، سپس آمر، سپس قاضی، و نهایتاً مفسر خشونت.
- "العازر" از نشانهای اسطورهای در سنت نجات و ایمان، به سوژهای کنارهگیر، خاموش و بیاعتنا به رنج دیگران بدل میگردد.
- "راوی/گوینده" صدایی است ناپایدار که گاه به زبان خشونت نزدیک میشود و گاه به سکوت و توصیف شاعرانه عقب مینشیند.
این پویایی سوژهها بهویژه در ساختاری که فاقد مرکز روایی روشن است، نمونهای از آن چیزی است که دریدا آن را "چرخش نشانهها در غیاب مرکز" مینامد. بهجای یک روایت با آغاز، میانه و پایان مشخص با ساختاری مواجهیم که در آن لحظهها، صداها و جایگاهها درهممیپیچند و هیچگاه به ثبات نمیرسند (Derrida, 1978: 280–281).
از نظر روایی این جابهجایی نقشها نوعی ساختارشکنی روایت کلاسیک نیز هست؛ روایتی که معمولاً بر اساس ثبات هویت شخصیتها، پیشروی علتمند و خط زمانی مشخص سامان مییابد. اما در مرگ ناصری حرکت دایرهوار یا حتی گسستهـپریشان ساختار، نشاندهندۀ نوعی آشفتگی وجودی و معرفتی است که با دیدگاه دریدایی کاملاً همسوست. به بیان کالر در ساختارشکنی «هیچچیز در جای ثابتی قرار نمیگیرد؛ معنا و هویت در تکرار، تفاوت و حرکت شکل میگیرند، نه در سکون» (Culler, 2007: 124).
در مجموع، جابهجایی پویای سوژهها در این شعر نهتنها نشاندهندۀ فروپاشی مرکزیت معنایی، بلکه نشانی از چرخش گفتمان، شکست روایت اقتدار و شکلگیری هویتهای سیّال و ناپایدار است؛ هویتهایی که در دل بازی بیپایان نشانهها بازنویسی میشوند.
با نگاهی به مجموع تحلیلهای دوازدهگانه میتوان دریافت که شعر "مرگ ناصری" از طریق فروپاشی نظامهای تثبیتشدۀ معنا، روایت، و هویت مخاطب را با متنی مواجه میسازد که در آن زبان، خود به میدان تنش، تردید و مقاومت بدل میشود. این مقاله نشان داد که شاملو با بهرهگیری از لایههای گوناگون زبانی، گفتمانی، اسطورهای و ساختاری، نهفقط به بازنمایی رنج یا خشونت میپردازد، بلکه در خود زبان معنا را به تعویق میاندازد، مرجع را به چالش میکشد، و سوژه را در میدان بازی دالّها رها میسازد. در اینجا دیگر نه نجاتی قطعی وجود دارد، نه راویای مقتدر، و نه معنایی تثبیتشده؛ بلکه شعری باقی میماند که در بافتی از سکوت، تکرار و لغزش، به شکلی رادیکال با گفتمانهای قدرت درگیر میشود و مقاومت را نه در فریاد، بلکه در ساختارشکنی خودِ زبان جستوجو میکند.
- 5. نتیجهگیری
تحلیل شعر "مرگ ناصری" بر پایۀ نظریۀ ساختارشکنی ژاک دریدا نشان داد که زبان در این متن نه وسیلهای برای انتقال معنا، بلکه ساختاری پیچیده، سیّال و پرتنش است که معنا را به تعویق میافکند، واژگون میسازد و از مرکزیت میرهاند. شاملو با بهرهگیری از مؤلفههایی چون زبانِ امری، سکوت، نمادهای متضاد، بینامتنیت، جابهجایی سوژهها، و ساختار گفتمانی چندصدا، متنی خلق میکند که در آن هیچ نشانهای در جای خود باقی نمیماند و هیچ هویتی بهطور قطعی تثبیت نمیشود.
نقش زبان در این شعر، بهویژه در قالب گفتارهای آمرانه و جملات تکرارشونده، بازتابی از مناسبات قدرت و سلطه است. بااینحال، سکوت ناصری در برابر این زبان سلطهگر، به یک کنش معنایی بدل میشود؛ سکوتی که نه انفعال، بلکه مقاومتی ساختارشکنانه در برابر نظم دلالتی خشونتآمیز است.
تحلیل نمادهایی چون "تاج خار"، "قوی مغرور"، "ریسمان سرخ" و شخصیتهایی همچون "العازر" نشان داد که معنا در متن شاملو همواره در وضعیت تعلیق قرار دارد؛ هیچ نشانهای به مدلولی نهایی ارجاع نمیدهد و هر دلالتی از خلال تفاوت، تأخیر و ارجاعهای بینامتنی ساخته میشود. این ویژگی، نمود عینی مفاهیم "دیفرنس" و "غیاب مرکز" در نظریۀ دریداست.
از سوی دیگر، گفتمان تماشاگران و فرایند داوری جمعی بر ناصری، نمونهای از تولید "دیگریِ" گفتمانی است؛ ناصری تنها از خلال نگاه تماشاگران معنا مییابد، اما این معنا از درون شکسته و ناپایدار است. جایگاه سوژهها در شعر (اعم از ناصری، راوی، تماشاگران و العازر) مدام در حال جابهجایی و واژگونی است. این پویایی، ساختار روایی شعر را از الگوی خطی و علّی فاصله میدهد و به ساختاری گسسته، چندکانونی و فاقد مرکز بدل میکند.
در نهایت، این مقاله نشان داد که شعر "مرگ ناصری" نه فقط تصویری از رنج و مرگ، بلکه بازنمایی زبانیِ فروپاشی معنا، هویت، و اقتدار در بستر گفتمان معاصر است. شاملو با بهرهگیری از ظرفیتهای زبان، مفاهیم کلاسیکی چون نجات، داوری، قربانی و فرمان را از درون تهی کرده و به بازتعریف آنها از منظر رنج، تعلیق، و حذف پرداخته است. به این ترتیب، تحلیل ساختارشکنانۀ شعر، نهتنها ابعاد پنهان زبان را آشکار میسازد، بلکه راهی برای فهم پیچیدگیهای هویتی و گفتمانی در متنهای ادبی معاصر ارائه میدهد.
[1]. Jacques Derrida
[2]. difference
[3]. Jacques Lacan
[4]. Eric Landowski
[5]. Adunis
[6]. Michel Foucault
[7]. Violence of Writing
[8]. Empty Signifier
[9]. Ernesto Laclau
[10]. Mouffe
[11]. the Other
[12]. decentering
[13]. absence of transcendental signified
[14]. Jacques Lacan
[15]. Victim-blaming discourse
[16]. the collapse of the metaphysics of presence
[17]. the deconstruction of the subject
[18]. Mircea Eliade
[19]. demythologization
[20]. the scapegoat
[21]. René Girard